statistics
به نام خدای شهیدان
جلال و کمال و شامحمد
(دلنوشته ای در رثای شهدای جنگ رمضان شهر سوق )
بهار 1405 ،طبیعت شهر سوق از همه سالها با طراوت تر و زیباتر بود.دشت های گندمزار، تپه های مخملین، دره های پر آب ،هوای لطیف و بارانهای پی در پی ،خبر از بهار بی نظیر و فصلی فرحزاد و ایام روح انگیز داشته است.
ولی دنیای کثیف سیاست لبریز از انسانهای زیاد خواه و متکبر و فاسدی است که هیچگاه به داشته های پرانباشت خود قانع نیستند و همواره چنگال خونین خویش را به سمت لانه های کبوترانی دراز می کنند که تنها به فکر پر پرواز و آزادی خدادادی خود هستند.
دو جرثومه سابقه دار،دو قاتل بین المللی، ترامپ و نتانیاهو با همکاری مستعمرات عرب قارون صفت خود، عید بهاری و آزادی ایرانیانی شیعه مذهب را نشانه گرفتند که بزرگترین جرم آنها ،آرزوی آزادی سرزمین اعراب سنی مذهب فلسطین می باشد؟؟
درست در ابتدای بهار اصلی دیارمان یعنی اوایل اسفند، در اواسط ماه مبارک رمضان ،حمله ناجوانمردانه این اتحاد شوم آغاز می شود. مردم دیار ما به جای تفریحات بهاری، عصرها گوش به خروش هواپیماها، شبها به صدای دلخراش موشک ها و صبحگاه در انتظار آثار انفجارات جهنمی، روزگار می گذرانند
کمک ترامپ به هموطنانش رسیده بود. ترور پشت سر ترور، شهادت پشت شهادت تخریب پشت تخریب بمباران پشت بمباران این بود ارمغان اربابانی که نگهبان اصلی صلح جهانی اند و پاسبان حقوق بشر.
و ما تنها امیدمان به بازدارندگی ،میراث موشک هایی بود که افرادی مثل تهرانی مقدم و حاجی زاده ها برای ما به ارمغان گذاشته بودند تا بتوانیم به لطف خدا از خود دفاع بکنیم آنهار بر بر فرق سر صهیونیستها و آمریکایی هایی فرو آوریم که در جغرافیای خادمان مکه و مدینه و دول اقماری آنها لانه کرده بودند.
رهبر و کل فرماندهان عالی رتبه و نزدیک به 300 نونهال دانش آموز مینابی به شهادت رسیدند. درعهد پدر ارتش نوین ایران؟؟ و جنگ جهانی قبلی، اجداد این متجاوزان، سابقه فتح تهران بدون شلیک حتی یک تفنگ سرپر را داشتند.اکنون قرار بود به کمک ایرانیان ترامپدوست و نوه همان شاه دربدر ،سه روزه طومار ایران نه جمهوری اسلامی رابپیچانند و برای همیشه خود را از شر ایرانی جماعت خارج نمایند.
پرواز جلال
روز اول جنگ هنوز تمام نشده بود که شب لیکه بلند و سنگینی همانند آزیر خطر بمباران هوایی؟همه مردم شهر را از خانه های خود خارج کرده بود تا به سمت منبع لیکه حرکت کنند. چنین لیکه هایی فقط به هنگام مرگ سنگینی شنیده می شود. پس از لختی معلوم شد که سید جلال توسلمند به شهادت رسید. جوان متخصصی دهه هفتادی که در حوزه هوافضا برای خود کسی شده بود ولی هیچکس حتی پدرش از مسئولیت و تخصص اصلی و توان اطلاعاتی او خبر نداشت.او تحصیل کرده الکترونیک دانشگاه امام حسین بود که با درجه سرداری و سرتیپی درهوا فضای اصفهان مسئولیت داشت
جوان متاهلی دارای دو فرزند هفت ساله و یک ساله که تنها با حقوق بیست و پنج میلیونی روزگار می گذراند.او فوق لیسانس الکترونیک بود و می توانست در بهترین شرکت ها و بهترین مشاغل به کار مشغول شود و روزگار آرامی داشته باشد.
بر خلاف قول برخی کج اندیشان او از نسل پنجاه و هفت نبود. او دهه هفتادی بود. نه سخنرانی شریعتی را شنیده بود و نه پای منبر مطهری نشسته بود و نه در نماز جمعه طالقانی شرکت کرده بود و نه در زمان ولایت امام خمینی(ره) زندگی کرده بود.او محصول عصر خامنه ای بود عصری که به غلط برخی به آنها نسل مجازی و بی آرمان می گویند نسلی که برخی ها معتقدند تنها به فکر مادیات و ماشین های توینگو و لباس های مدروز و زندگی مرفه هستند.
هیچ کدام از همشهریان از ویژگیهای اخلاقی و سبک زندگی او اطلاع چندانی نداشتند .وقتی همکار او در مراسم چهلم، از خصیصه های اخلاقی او صحبت می کند و از حساسیت او به حلال و حرام و رعایت بیت المال سخن می گوید مردم یک پاسدار تیپ ایده آل از جنس باکری و باقری و حاجی زاده را مجسم می کنند. وقتی مطرح می شود که شهید در هنگام کار، لحظاتی را که به امور خصوصی و صحبت های معمولی با دوستان خود می گذراند در پایان هفته جمع و برای خود مرخصی صادر می کرد فاصله این امامزاده ها را با کسانی که با رانت بیت المال و فساد دولتی ،کاخ ها و ویلاها بنانهادند بیشتر می فهمند و درک می کنند که چنان کسانی هیچ سنخیتی با انقلاب خمینی و خامنه ای ندارند.
میزان ذوب در ولایت ایشان به حدی است که در وصیت نامه صوتی که از او مانده است حاوی تنها یک توصیه به نسل جوان می باشد و می گوید من تحقیقا و عالما و با تجربه به این نتیجه رسیدم که تنها راه نجات و سعادت انسان ولایت است و ولایت است و ولایت است.
این جلال عارف بالله را با این درجه و این ابهت و جلال و جبروت در گلزار شهدا به خاک سپردیم در حالی که طبیعت سرسبز شهرمان بدون درک سبوعیت این دو یزید زمانه، هر روز عشوه گری بیشتری از خود نشان می دادند و سرسبزتر می شده است.ولی کو روحیه گردش و تفریح کو روحیه رفتن به دامن طبیعت و کو روحیه لذت بردن از این همه نعمت خداوندی.
سید نورمحمد حسینی سوق, [30/01/1405 09:46 ب.ظ]
برخی از مردم شبها را در نشستهای شبانه در مراسم خیابانی طی می کردند و برخی نیز پای تلویزیون گوش به اطلاعات و اخبار جنگ می دادند.برخی نیز بودند که منتظر ضربه فنی شدن کشورشان شب ها تا صبح روایت های مخالفان را قورت می دادند و افسوس می خوردند که چرا آمریکا موفق به ضربه فنی کردن این عقب مانده های جاهل و بی علم ؟؟؟ نمی شود. زندگی برای همه سخت و سخت و سخت تر شده بود.چه مجاهدین و چه قاعدین و چه مخالفین. منطق این جنگ را تنها جوانانی می فهمیدند که درفضای پلی استیشن، بازی جنگ ستارگان را بازی می کردند.
عروج کمال
هنوز چله توسلمند را نداده بودیم که صدای خروش هلیکوپترهای امریکایی در فضای ایمن شهر و دیارمان خبر از نزدیکی هرچه بیشتر جنگ با مردم کهگیلویه می دهد.فرشتگان مرگی که بیش از چند روز بر بالای سر مردم دیارمان چرخ می خوردند هر کدام پیام آور مرگ و بدبختی و سیاهی بودند که این لعنتی ها به عنوان کمک برای ما ارسال کرده بودند
عده ای از جوانان کهگیلویه غیرتی شدند سلاح برنو و کلاش بر دوش گرفتند و به دامن کوههای اطراف رفتند تا با این پرنده های ننگین نه قتال برخیزند.
کمال یکی از این جوانان بود. باز هم دهه هفتادی باز هم محصول عصر خامنه ای، باز هم کسی که پنجاه و هفتی نبود.او متولد روستای بلوط بنگان بود و پس از پایان تحصیلات متوسطه،با علاقه فراوان جذب نیروی دریایی ارتش می شود.
کمال در محل خدمت خویش چنان صداقت و دیانتی از خود نشان می دهد که نشان مردمی کدخدا را از همکاران دریافت می کند و همزمان مسئولیت آماد و پشتیبانی پایگاه را برعهده می گیرد
کدخدا کمال پایگاه،پس از این همه سابقه با هزار بدبختی و وام و قرض موفق می شود که در سوق خانه ای را بنا نماید تا همسر و فرزندانش را از آوارگی و بی خانمانی نجات دهد.همسر و فرزندانش به دلایل جنگی به سوق مهاجرت می کنند ولی خونه هنوز چند روزی کار داشت. کدخدا چند روزی مرخصی می گیرد تا به سوق بیاید خانه را تمیز بکند و کم کم اسباب کشی را آغاز نماید و همسر و فرزندان را اسکان دهد.
کمال در چند روزی که در مرخصی بود خانه را تکمیل و تمیز می نماید موکتی را در گوشه آن پهن می کند و یک شب در آن استراحت می کند.فردا صبح مرخصی او به اتمام می رسد و قصد داشت به خرمشهر برگردد تا دستور اسباب کشی را صادر کند.
ناگهان گوشی او زنگ می خورد از فرماندهی پایگاه به او ماموریت می دهند که چون ما تنی چند از همکاران خود را برای شکار هلیکوپترها و هواپیماهای دشمن به دهدشت اعزام کردیم شما ماموریت داری به آنها ملحق بشوی و مسئولیت پشتیبانی آنها را برعهده بگیرید.
همکاران در واقع مهمان کمال بودند. دستور سازمانی از ذهن کمال پاک می شود و بلافاصله به رسم عشایر مهمان نوازی را شروع می کند.به مادر زنگ می زند اجازه برداشتن چند پتو از منزلشان را می گیرد پتوها را برمی دارد چند کنسرو تن ماهی و مقداری نان در دهدشت می گیرد و با ماشین روانه کوه سیاه می شود.
چند ساعت در کوه سیاه با همکاران خویش به نگهبانی فضای کشور می پردازند ساعت حدود یازده شب بودکه متاسفانه توسط پهپادهای دشمن مورد شناسایی قرار می گیرند.اولین موشک به سمت آنها شلیک می شود ولی خوشبختانه موشک در جایی پرت، منفجر می شود و صدمه ای به کسی وارد نمی کند. کمال به همراه یکی از دوستانش دوش پرتاب ها را برمی دارند تا به سمت بسیجیانی بروند که در بالای کوه سنگر گرفته بودند
بسیجیان دوش پرتاب نداشتند آنها تنها با سلاح های معمولی به این معرکه آمده بودند .کمال و دوستش دوش پرتابها را بر می دارند به نزدیک آنها که می رسند به آنها روحیه می دهند که موشک دومی شلیک می شود. کمال و سجاد امیری بروجنی به همراه سه نفر از بسیجیان شهید علی کیانی پاتاوه ، شهید مصطفی حبیبی تنگ هیگون دهدشت و شهید ابوالفضل پیمان سرفاریاب شربت شهادت می نوشند.
چنین شد که کمال ده هفتادی، ارتشی فداکار و غیور دینش را به وطن ادا نموده است و به قول پدرش قربان علیزاده روزی که رخصت داده بودیم که او وارد ارتش شود از او خداحافظی کرده و هر روز منتظر شهادت او بودیم. کدخدا کمال به جای سکونت در منزل زیبا و جدید شاهد 10 در قطعه شهدا در همسایگی جلال ،در جمع سی شهید نامدار آرام گرفت.
رحلت شامحمد
همزمان با چله جلال، هفتم کمال برگزار می شود. در اواخر مراسم هفته کمال، صدای لیکه آمبولانس شهرداری برای همه افراد این سوال را بوجود آورد که دوباره چه کسی با مرگ آشتی کرده است؟
مرگ این روزها برای شهرمان بسیار عادی شده بود به نحوی که در این میان با یکی از مهندسین نخبه شهرمان به نام مهندس حمید سعیدی ویکی از معلمان باسابقه سرکار خانم بهزادی، خداحافظی کرده بودیم. آری پیام آمد که شاه محمد طیبی غریبانه در منزل سکته می کند و فوت می کنند.
با شنیدن خبر مرگ شاه محمد یک آن به زمستان 1365 سفر می کنم. صحرای شوشتر بیابان های گوتوند، پادگان شهید غلامی قضای کربلای چهار و نینوای شلمچه در کارزار کربلای 5.
با شاه محمد در عملیات کربلای چهار و پنج با هم بودیم. تیربار چی بود ظاهرا قبل از آن در بسیاری از عملیات ها مشارکت داشت قد کوتاه اندام لاغر ولی مصمم و با اراده و نترسی داشت
مهمترین ویژگی که من به یاد دارم در آن زمانها شجاعت و نترسی و نوع و سبک سیگار کشیدنش بود.تنها سیگاری که مرتب استفاده می کرد سیگاری مشهور به سیگار بیضی بود. فرماندهان جنگی به دلیل روحیه شجاعت و تخصص تیربار او با سبک سیگارکشیدنش کنار می آمدند.او می گفت به من سیگار و گلوله بدهی دیگه کسی با من کاری نداشته باشد می توانم جلوی یک گردان عراقی با تیربار مقاومت بکنم
کمتر رزمنده کهگیلویه ای بود که با نام شا محمد آشنا نباشد یا حداقل یک دوره با او در جبهه ها به سر نبرده باشد.می گویند بالای هفتاد ما جبهه ای داشت.
شامحمد ولی فاقد درجه جانبازی و ایثارگری بود. این بسیجی باسابقه با فقر و تنگدستی بچه های خود را بزرگ کرد تا با تحصیلات و پرستیژ در جامعه زندگی پرافتخاری داشته باشند. او در این لحظات آخر عمر تنها تحت پوشش فرزندان صالح خویش بود .شا محمد حتی در قطعه ایثارگران هم دفن نشد و این نیم متر از این قطعه نیز از ایشان دریغ شد.
در جنگ رمضان، سرانجام جلال ها و کمال ها در جبهه ها حضور پیدا می کنند چون دیگر شامحمد نه توانایی تیربارچی بودن را دارد و نه قدرت مبارزه و نه امکان حضور در این میادین شاه محمد با قلبی بیمار و کم توان مورد پرستاری بچه ها و خانمش قرار داشته است.و جلالها و کمالها ماموریت خویش را با نثار جان خود به اتمام می رسانند تا این بار از کیان شا محمدها و فرزندانشان دفاع کنند.
ولی خدا می داند که او از رزمندگانی بود که حق بزرگی بر گردن ایران دارند ایرانی که قرار بود سالها قبل از زمانی که جلال و کمال به دنیا بیایند تجزیه شود و به غارت رود. شاه محمدها از این وطن دفاع کردند تا جلال ها و کمال ها در آن بزرگ شوند و تربیت شوند و بالغ شوند و به نبرد با دشمن برخیزند. او را فطعا یاران شهیدش ،همسایگان جلال و کمال همان شب فرا خواندند تا بی مهری دنیوی ما را با شفاعت اخروی جبران نمایند.
یاسوج فروردین 1405/سید نورمحمد حسینی سوق
در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با جلال و کمال و شامحمد (دلنوشته ای در رثای شهدای جنگ رمضان شهر سوق )/سید نورمحمد حسینی سوق بررسی شده است.
جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره کهگیلویه در متن مقاله بررسی شده است.
جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به کمال در این گزارش ارائه شده است.
برچسب:
نویسنده: هلیا حکیمی