سه شنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۱ | 15:27 | نورمحمد حسینی سوق -
1 1'>قادر 1'>لاهوتی 1'>منهای 1
1 بر 1 های 1 و 1 و1 1 1 قادر لاهوتی
گر بمیری در میان زندگی عطاروار
چون درآید مرگ عین زندگانی باشدت
در گذران عمر ،دردها و داغ های سهمگینی آرامش و آسایش زندگی را برهم می زنند که اصلا انتظار شنیدن انها را هم نداشتی.معمولا نظم و آرامش هر منطقه ای مرهون انسان های شاخص و خودساخته ای است که تمام عمر کمر به خدمت خلق بسته وبه جای انتظار خلعت از خلق صرفای خشنودی خدای مهربان و پالایش روح خویش را نشانه گرفتند.
گاهی قرنها طول می کشد که چنین انسانهای گریز از خود مرکزی ،متولدشوند. سال 1360دانش آموز سال چهارم تجربی دبیرستان شهید رجایی سوق بودم.آوازه دبیری به نام راست بالا را شنیده بودیم ولی در سال سوم به دلیل کمبود دبیر موفق نشدیم که شاگرد او شویم. وارد کلاس شد. یک مرتبه با صدای موزونی ،پس از سلام و احوالپرسی شروع کرد: منت خدای عز و جل که طاعتش موجب قربت است و........ تشعشع قدرت بیان استاد،چنان میدان مغناطیسی درست کرده بود که همه اعضای کلاس محو قدرت سحر آلود او شدیم. این اولین دیدار اینجانب با ایشان بود.
بعدها سال 1363 در دبیرستان خدمات دهدشت ،همکار شدیم. در دهه هفتاد در دانشگاه پیام نور گچساران با همدیگر روزهای پنج شنبه و جمعه به دانشجویان درس می گفتیم. و......
و آخرین آن با هماهنگی خواهر زاده عزیزش سید صابر رادی،قبل از پیوند کلیه از او اجازه شرفیابی خواستم. با روی باز پذیرفت .با دوربین و امکانات تصویر برداری در محل کتابخانه اش خدمت رسیدیم. من پرسیدم و او گفت.سوالات من بسیار و استاد مریض الاحوال. این مصاحبه بیش از سه ساعت به طول انجامید و بیشتر حول و حوش زمینه های فکری و فرهنگی بود . از سیاست هم می گفت ولی محور ما نبود. آنچه در زیر می آید چکید ه ای است از این سه ساعت گفتگو. بنا به دلایل زیادی و از آنجایی که نویسنده ،هیچگاه با برادران اصلاح طلب همراه نبوده است،شرح جزییات قصه سیاسی را برای رهایی از قضاوت های ارزشی رها می نمایم. قطعا در بیان دیدگاههای سیاسی او، یاران و ملازمان و دوستان اصلی او اصلح تر هستند. و انشاالله در فضای آرام تری ،شرح قصه ها و غصه ها استاد را نیز انشاء نماییم.
نورمحمد حسینی سوق
در شهریور ماه سال 1334 شمسی، هنگامی که ایلات عشایری از کوهستان های سردسیری به سمت منطقه گرم کهگیلویه آماده کوچ بودند،در محلی به نام تنگ سرب در نزدیک منطقه سبزمیر ،از همسر دوم حاجی غریب ،کودکی بدنیا آمد که پدرش اور را قادر نامید.
نسب پدری او به دهه میر علی همت از سادات رضاتوفیقی و سید محمود،نسب مادری او به خانواده یزدان پناه از بزرگان ایل تامرادی بویراحمد در منطقه چین لوداب می رسد.
پدرش انسان بسیار جنب و جوشی و دارای مال و مکنت بود. با وجودی که از نعمت سواد محروم بود ولی از نظر سیاسی و اجتماعی کنشگری فعال و در منطقه از بزرگان و مشاهیر سادات بود.
او به دلیل اختلافش با خان طیبی گرمسیر که در قلعه لنده حاکم بود ،به حالت قهر از قلمرو این ایل ،منطقه جغرافیایی سوق ،هجرت می کند و با تنی چند از بستگانش در ایل دشمن زیاری ،در نقطه ای به نام کلاتک راک یا درب در مرز ایل طیبی و دشمن زیاری ماوا می گزینند.
سیدقادر، بسیاز نازلو و مامانی و دردانه خواهران و برادران و پدر و مادر شد.او به سرعت قد کشید و همزمان هوش و استعدادهای متفاوت او جوانه زده بود.پدرش تصمیم داشت این فرزندش را به رسم زمانه مدرن ،تربیت نماید. ولی مشکل اصلی نبود دبستان و مدرسه بود. آن منطقه تا دهدشت و سوق و لنده و حتی راک فاصله بسیار داشت. امکان اینکه دولت به این زودی ها برای ده آنها معلم منصوب کند وجود نداشت.
با این حکم ، پدرش ،سید قادر را در دبستان محمدی سوق ثبت نام نمده و بدست خواهرانش می سپارد. به نقل خودش ،مرحوم خداخواست محمدی معلم کلاس اول او بود. او سال اول را با هر زجر و زحمتی که بود پاس کرده است . در آن سال به دلیل بعد خانواده و محرومیت از آغوش مادر مریض شده بود به نحوی که پدر قید تحصیل او را در سوق زده بود.
در سال دوم دبستان، زجر و زحمت پیاده روی روزانه تا روستای راک را ،به دوری از مادر و تحصیل در سوق ترجیح داده و ادامه تحصیل خود را در راک پی گرفت. در این سال وصله مردودی دنیای کودکی سید را بد جوری خراش داده است.پدرش برای ترمیم روحیه او ،روستای تراب را به عنوان سومین محل تحصیل او انتخاب نموده است. عبد محمد علی پور ،جوان بلند بالای چشم آبی که به تازگی تصدیق معلمی را گفته بود در روستای تراب معلمی می کرد. او سید را با آغوش باز پذیرفت و با مشاهده هوش سرشار او ، به او پیشنهاد کرد که در همان سال دوپایه دوم و سوم را با هم طی نماید و به اصطلاح جهش بزند .
برای سال چهار و پنج و شش مجددا سید به راک برگشته و با قبولی در امتحانات نهایی که در حوزه سوق برگزار شده بود،وارد دوران متوسطه اول شد.
او این بار برای ادامه نحصیل راهی شهر بهبهان شده است. سالهای هفتم و هشتم و نهم را در بهبهان با موفقیت طی نمود .وقتی وارد مقطع متوسطه دوم شده بود به رشته ریاضی علاقه وافری داشت. ولی قضا و قدری و به اشتباه، او را در دبیرستان سلطانی بهبهان نام نویسی کردند و چنین شد که اجبارا ،رشته تحصیلی او ادبی شد.
پس از اخد دیپلم متوسطه،از طریق بورس منطقه محروم به دانشگاه اصفهان معرفی شد و در رشته دبیری ادبیات ثبت نام نموده است. به احتمال بسیا زیاد، او اولین لیسانسیه ادبیات استان کهگیلویه و بویراحمد است.
در دوران متوسطه به شدت به مولوی و حافظ و سعدی وعطار علاقه مند شده بود. صاحب خانه ای داشت که به کشمیر و هند پاکسان رفت و آمد داشت و ضمن انس با قران داشت ،رگه هایی از عرفان را طی طریق می نمود. سید می گوید: او گاهی بنده را مرد تفد قرار می داد و به همین دلیل، تحت تعالیم و اعتقادات عرفانی او قرار گرفته بودم.با چنین زمینه هایی پای در وادی ادبیات عرفانی فارسی گذاشتم. استاد راهنمای او در این دانشگاه پروفسور حمید فرزام نام داشت کسی که در دانشگاه به شدت تحت تاثیر مقام عرفانی و سلوک معنوی ایشان قرار می گیرد.
حمید فرزام کرمانی محضر اساتیدی چون ملكالشعراى بهار، احمد بهمنيار، جلالالدين همايى، بديعالزمان فروزانفر، عبدالعظيم قريب، سيدمحمدتقى مدرسرضوى، عباس اقبالآشتيانى، ابراهيم پورداود، سيدمحمدكاظم عصار، علىاكبر سياسى، رضازاده شفق، ذبيح الله صفا و محمدمعين را درک کرده بود و ضمنا و از همه مهم تر ، از شاگردان خاص رجبعلی خیاط مشهور بود.
استاد لاهوتی بسیار تاسف می خورد که ما از ارتباط او با این شیخ اندرزگو یا خیاط، غافل بودیم و زمانی متوجه این امر شدم که فارغ التحصیل شده بودم.
فرزام ، در مدت تدريس خود نيز شاگردان فراواني را تربيت كرد كه به گفته خودش يكي از آنها سيدمحمد خاتمي، رئيسجمهور سابق ايران بود. با این تعبیر ،لاهوتی و خاتمی دارای استادی مشابه بوندند. محمد خوانساري، استاد بازنشسته دانشگاه تهران درباره رساله دكتراي حميد فرزام ميگويد: رساله ايشان درباره شاه نعمتالله ولى بود كه پس از دفاع پيوسته در تكميل آن كوشيد و انتشارات سروش آن را در سال 1347 چاپ كرد. به گفته خوانساري، اين كتاب جامعترين و كاملترين تحقيقى است كه تاكنون درباره شاه نعمتالله نوشته شده است.
به هر حال به گفته استاد لاهوتی ،فرزام یکی از موثرترین شخصیتهایی بود که بر روی گرایش شخصیت او به عرفان ، تاثیر فراوان گذاشت.
استاد لاهوتی،دکتر شریعتی را به عنوان یکی دیگر از اساتید معنوی خویش می دانست.به نحوی که ادعا داشت توفیق مطالعه همه کتابهای او را داشتم. او می گفت بسیاری از شور و احساسات انقلابی گری را از ایشان به ارث بردم.
استاد در همین جا بلافاصله از استاد مطهری و آثار فاخر ایشان نام می برد ومعتقد است مطالعه آثار ایشان توانسته است به عقاید و اندیشه های مذهبی ام عمق بیشتری بدهد.
استاد ضمن احترام فراوان به کتاب کویر شریعتی ،به نسل جوان توصیه داشت که کتاب قاسطین و مارقین و ناکثین شریعتی و کتاب جاذبه و دافعه علی ع شهید مطهری را حتما مطالعه کنند.
او به صراحت ،مخالف برداشت های رادیکال برخی روشنفکران مذهبی در خصوص حذف روحانیت بود و صد البته هم مخالف بینش های بسیار سنتی و کهنه از دین بودند.
به گفته خودش ،در اکثر مراسم و راهپیمایی های دانشجویی شرکت می کرد. چون اهل نماز و مسجد بود به عنوان یک عضو فعال در مسجد دانشگاه ،به تعبیر خودش نه به عنوان یک رهبر بل به عنوان یک سمپات انقلاب و امام شرکت می نمود.
میزان تکلف و تقید او در دوران جوانی به حدی بود که دکتر فرزام به او توصیه می کند که مواظب این فلان دانشجو باش چون بهایی می باشد، ناگهان وقتی به یاد می آورد که یک بار در کافه تریا با او چای نوشیده بود از استاد استمداد می طلبید که حکم من چیست؟ چطور استغفار کنم؟ به هر حال.از آن سرو چای چنان دچار عذاب می شود که ماهها به عنوان مساله و دغدغه اصلی او بود.
آشنایی او با نهج البلاغه از یک طرف و مطالعات سیاسی و اعتقادی ،او را به عاشق حکومتی که ،تیپ ایده آل مدیریتش علی ع و یارانش ابوذر باشد سوق می داد. ودلیل دلبستگی او به انقلاب نیز همین خیمه نظری و اعتقادی بود که تا پایان به آن دل بسته بود. هر آن چیزی که با این شیوه و منش همخوانی نداشت و در تضاد بود روح حساسش را آزرده می کرد.
به هر حال دکتر لاهوتی پس از پیروزی انقلاب، پس از فراغت از دانشگاه با اصرار زیاد به شهرستان کهگیلویه عزیمت نموده و به عنوان دبیر در دبیرستانهای دهدشت و سوق و چرام به تدریس مشغول شد.
به دلیل کمبود دبیر ایشان بیشتر ادبیات و عربی سال چهارم را کار می کرد. به دلایل سلامت نفس و داشتن روحیه انقلابی و داشتن تحصیلات ،مدتی کمی را به عنوان معاون آموزش و پرورش کهگیلویه مشغول به کار شد . او تلاش کرد با انتصاباتی جو اجتماعی شهرستان را که در آتش تضادهای فامیلی می سوخت ،آرام نماید. ولی به مرور فهمید شرایط سیاسی اداره و پشت میزنشینی با روحیه او سازگاری کمتری دارد و با استعفا دوباره به دبیرستان ها برگشت.
استاد ،کلاس هفتم بود که مرحوم پدرش ،بر اساس مناسبات ایلی ، ،به خواستگاری دخترمشهدی حیات مجیدی رفته است و جواب مثبت می شنود. نامزدی این زوج وفادار ،بیش از 10 سال طول کشید. تا اینکه در سال 1359 به ازدواج منجر شد.
پدر همسر او از متنفذین و بزرگان ایل طیبی و فرزند کل احمد از پارتیزان های عشایری موسوم به سیاره ،عهد رضاخان بود. روستای حیات آباد در نزدیکی های تشان بهبهان ،منسوب به همین مشهدی حیات مجیدی است.
سید به دلیل نزدیکی به مرحوم میراحمد تقوی،در ابتدای انقلاب یکی از ملازمان و مشاوران اصلی او محسوب می شد. این نزدیکی به حدی بود که او به همراه شهید روشنفکر و استاد کهیار صادقی به عنوان مسئول گزینش کتبی و علمی اولین ورودی های حوزه علمیه ولی عصر دهدشت ،انتخاب شده بودند.
به نقل خودش شورای جهاد سازندگی شهرستان و فرماندهی سپاه شهرستان در مراحل اولیه ،او را مورد مشورت قرار می دادند و از نظرات او استفاده می کردند.
یکی از اولین فرماندهان سپاه شهرستان در آن زمان فردی بود به نام آقای حسینی که اهل اطراف اصفهان بود. ایشان ظاهرا هم دانشگاهی آقای لاهوتی ولی ورودی دوسال پاینتر بود و همدیگر را در مسجد دانشگاه می دیدند. ارتباط ایشان با آقای لاهوتی بسیار صمیمی بود به نحوی که به ایشان پیشنهاد می شود که معاونت سپاه شهرستان را قبول کند. ایشان مدارک خود را تحویل می دهد ولی با رفتن آقای حسینی ،این مساله علنا از طرف استاد پیگیری نمی شود.
در میان این ارگانها ،بیشترین ارتباط او با کمیته امداد امام خمینی ره بود. او در شناخت و جمع آوری کمک ها برای خود کمیته و معرفی فقرا برای مساعدت ها ،بسیار فعال بود.
ایشان نقل می کند که 60هزارتومان آن زمان ،از طریق نخست وزیری و با وساطتت بهرام تاجگردون به حساب من واریز می شود. بنده هم برای رعایت حلال و حرام زندگی ،کل این مبلغ را به حساب کمیته امداد واریز کردم و بعد افراد و دانش آموزان فقیر را با مشورت شورای کمیته ،جهت دریافت مساعده معرفی می نمودم.
علاوه بر این ،بخشی از درآمد خویش بعلاوه دریافت مبلغی از متمولین را در حسابی ذخیره داشتیم تا به فقرا کمک نمایم.
در همین زمان بهرام تاجگردون به عنوان یک چهره دانشگاهی ، به تازگی به عنوان نماینده شهرستان کهگیلویه و گچساران انتخاب شده بود. مرحوم میراحمد تقوی در آن عهد انتخابات به شدت از ایشان حمایت کرده بود. این حمایت به نیروهها و مشاوران مرحوم آقا هم سرایت پیدا کرد. لذا مرحوم لاهوتی در این زمان به عنوان یکی از نیروههای معتمد تاجگردون مورد مشورت ایشان قرار می گیرد.
با شکل گیری فعالیت های سیاسی و آغاز گروه بندی های سیاسی ،بنا به گفته خودش ،در ابتدا با کسب اجازه از مرحوم تقوی ،در جناح تاجگردون ،به عنوان حامی و پایگاه باقی ماند.بعدها که شرایط سیاسی شهرستان شکل شفاف تری پیدا می کند ، ایشان از رهبران گروهی که در آن زمان چپ گرا نامیده می شدند محسوب می شد. گروهی که بعدها به نام اصلاح طلب،دوم خردادی موسوم شدند.
در زمانی که آقای صوفی استاندار و بهرام تاجگردون نماینده بود، به عنوان فرماندار گچساران منصوب می شوند.بعد از آقای صوفی در زمان جناب آقای رجا استاندار استان ،آقای احمد زاده استاندار کنونی استان ،جانشین او می گردد .و به نقل خودش در طی این چند سال فرمانداری ،حتی یک ساعت اضافه کاری و یک روز ماموریت هم دریافت نکرده به نحوی که با صد هزارتومان بدهی به شهرستان کهگیلویه و به عنوان دبیر دبیرستانها و یک کنشگر و لیدر سیاسی ، برمی گردند.
در زمان ،دوم خرداد با اعتمادی که جناب آقای صوفی به او داشتند ،به همراه بهرام تاجگردون در گچساران و سید باقر موسوی در بویراحمد مثلث رهبران دوم خردادی را در زمان تبلیغات تشکیل دادند و پس از آغاز دوران اصلاحات و جامعه مدنی و دوم خرداد و....نقس بسزایی در گردش نخبگان اصلاحات داشتند.
استاد علاوه بر این فعالیت های سیاسی،از خدمات علمی فارغ نبود و با اخذ فوق لیسانس از دانشگاه چمران ،زیر بنای علمی و فرهنگی خویش را ضخیم تر می نماید
سید به عنوان یکی از موسسین دانشگاه پیام نور گچساران ،سالها به عنوان استاد آن دانشگاه فعالیت داشت.بعدها با تاسیس دانشگاه پیام نور دهدشت مسئولیت راه اندازی آن را نیز داشته است. و تا دوران احمدی نژاد ،به عنوان مدیر این دانشگاه منشاء خدمات بسیاری بود.
ایشان همزمان در دانشگاههای آزاد دهدشت و گچساران به عنوان یکی از چهره های مسلط علمی به تربیت دانشجو و نشر ادبیات فارسی مشغول بودند.
در همین دوران بود که حوزه انتخابیه شهرستان کهگیلویه از گچساران منفک می گردد. سید به اصرار یاران و دوستان هم فکر ، دو بار به عنوان کاندیدای مجلس ثبت نام می نمایند که بنا به شرایطی موفق به راهیابی نمی گردد. نام کاندیداتوری او در این دو دوره استاد بوده است که نشان از تفوق شخصیت فرهنگی او دارد
از همین زمان به بعد بود که در دهدشت طیفی به نام لاهوتی در سپهر سیاسی شهرستان و استان نقش آفرینی بسیار موثری بازی می کند .
سید در دور سوم که همه گروههای سیاسی پیش بینی پیروزی او را داشتند ،رد صلاحیت می شود و داستان کاندیداتوری او برای همیشه به اتمام می رسد
سید قادر لاهوتی ،در میان این همه مشغولیات سیاسی و اجتماعی در کنکور ورودی دکتری ادبیات پذیرفته و از دانشگاه بوشهر موفق به اخذ دکتری ادبیات می گردند
یکی از تاسف های استاد این بود که موفق نشده است تمامی ایده های علمی و فرهنگی ،نه سیاسی خویش را نشر دهد. ولی با این همه ، دو کتاب را به زیور طبع آراسته نمود که عبارتند از گزیده متون حکمی و عرفانی (نظم) و پژوهشی در خصوص شعر و شاعران استان از این جمله هستند.
ولی آن گونه که خود ایشان می فرمایند ،پژوهشهای در خصوص ، قرآن و نهج البلاغه و مولوی انجام دادم که می خواهم چاپ کنم.استاد به کمک تنی چند از دوستان ،در خصوص شاملو و سیمین بهبهانی و...تنی چند از شاعران نسل نو نیز تحقیقات مفصلی داشتند که به چاپ رسیده است
در مجموع آثار مکتوب او عبارتند از،:
آثار چاپ شده مرحوم دکترلاهوتی:
۱- متون حکمی عرفانی *نظم*
۲- برگزیده متون حکمی عرفانی *نثر*
۳- نگرشی نو بر دستور تطبیقی زبان فارسی
۴- فارسی عمومی
۵- پژوهشی بر ادبیات منظوم و محلی استان ک.ب ۲جلد
۶- مروری بر زندگی و تجلی عشق در غزلیات سیمین بهبهانی
۷- موضوع اشعار احمد شاملو ۲ جلد با همراهی هدایت الله تقوی نژاد
دکتر سید قادر لاهوتی ،در اواخر عمر در جامعه ای که این همه به آن خدمت کرد ،با مشکلات زیادی روبرو شد. بیماری قند و از دست دادن کلیه ها ،سخت ترین ضربه ای بود که به سلامتی او وارد شد. او به صورت هفتگی در بیمارستان امام خمینی دهدشت ،دیالیز می شد.وقتی بستگان به او پیشنهاد می کردند که برای پیوند بدنبال کلیه بگردیم ایشان شرایط انسانی خاصی داشت:
کلیه پولی نمی خواست و بگردید تا کلیه ای که اهدایی از سوی مرگ مغزی ها باشد برایم پیدا کنید.
پیدا کردن این کلیه با توجه به شرایط استاد بسیار سخت بود. این امر نهایتا با پیگیری بستگان و حجت الاسلام سید توکل کریمیان از طریق آقای دکتر ملک حسینی میسر شد . همه چیز به خوبی پیش می رفت که بر اثر بیماری قند و زخم شرایطش بحرانی شد. در طول این تابستان ،در بیمارستان جلیل یاسوج و دهدشت بارها مورد مداوا قرار گرفت ولی قدرت تخصصی پزشکان بر مقدرات عالم غلبه پیدا نکرد و در بیمارستان ابوعلی سینای شهر شیراز، صبحگاهان مورخه دوازدهم شهریور 1401 شمسی ،یعنی همان ماهی که متولد شده بود جان به جان آفرین تسلیم می نمایند.
عاش سعید و مات حمیدا
سید نورمحمد حسینی سوق
15 شهریور 1401 ماه یاسوج
برچسب:
نویسنده: هلیا حکیمی